فروغ ميگه :
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم کن از پشت نفسهاي گل ابريشم
دستهايم را در باغچه ميکارم
سبز خواهم شد ميدانم ميدانم ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
من از سُلاله درختانم
نفس هواي مانده ملولم ميکند
و هيچکس نميدانست
که نام آن کبوتر غمگين
کز قلبها گريخته ايمان است
آه گويي زپس پنجره ها
بانگ آهسته پا مي آيد
اي خدا اوست که آرام و خموش
به سوي خانه ما مي آيد